نيمه شعبان است![]()
وصداي سبز پاي بهار مي آيد
زمزمه روشن عندليبان وصل مي وزد
نبض حضور منتشر شقايق در رگه هاي خشك غيرت زمين مي تپد
و از مجمع اهل بيت گل سرخ
رايحه دلاويز ديگريجاده هاي خاكي زمان را خوشبو مي سازد
نوشته شده توسط مرد آفتابی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک بخون جگر شود
خواهم شدن بمیکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

نوشته شده توسط مرد آفتابی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت

خاطره ....
و تنها خاطره ....
تنها سهم من از تو ....
تنها سهم من از خوشبختي ....
خاطرات ....
و فقط خاطرات ....
و فقط خاطراتم مونس تنهاييم است ....
و گاهي انديشه ام ....
انديشه به تو ، به رفتنت ....
به شكست قلبم ، به عمق زخم دلم ....
زخمي كه تا عمر دارم دردش را تحمل مي كنم ....
و آرزويي هزار باره ، كه اي كاش هيچ گاه تو را نمي ديدم ...

نوشته شده توسط مرد آفتابی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت
شب را دوست دارم بخاطر تاريکی....
تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی...
تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن ...
فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو...
تو را دوست دارم بخاطر چشمانت...
چشمانت را دوست دارم
بخاطر قطرات اشکی که ميدانم بر سر مزارم خواهی ريخت...
نوشته شده توسط مرد آفتابی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت
Love مخفف عبارات
Ocean of tears (اقيانوس اشك)
Valley of death (دره مرگ)
End of life (آخر زندگي)!......
نوشته شده توسط مرد آفتابی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه , سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید
که جلوی در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛
اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیاید تو و چیزی بخورید.![]()
آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه
آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم
غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است
مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.
اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم
زن پرسید: چرا؟ یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد،
گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد
و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد. شوهر خوشحال شد
گفت: چه خوب!! این یه موقعیت عالیست . ثروت را دعوت می کنیم
بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!![]()
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،
نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم
پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.
زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است ،
بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت،
دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند.
زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم،![]()
شما چرا می آیید؟
این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید،
دو تای دیگر بیرون می ماندند،
اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود،
ما هم با او می رویم.
هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقیت هم هست

نوشته شده توسط مرد آفتابی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت
چشم مخصوص تماشاست " اگر بگذارند
تماشای تو زیباست " اگر بگذارند
دل آواره من اینهمه بیهوده مگرد
خانه دوست همین جاست " اگر بگذارند
من به دنبال فضائی میگردم
لب بامی ٬ سر کوهی ٬ دل صحرائی
که در آنجا نفسی تازه کنم
-آه-
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدائی به شما برسد
من به فریاد ٬ همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد ٬ مشت میکوبد بر در
پنجه میساید بر پنجره ها ٬ محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما «-خفته چند»
چه کسی می آید با من فریاد کند

<محمد م>
نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین