کسی رو برای دوست داشتن انتخاب کن
که قلب بزرگی داشته باشه
تا مجبور نشی به خاطر اینکه تو قلبش وارد بشی
خودت را کوچک کنی
نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 8:12 موضوع | لینک ثابت
مرا به نام صدا كن كه از تو نام بگيرم
كه آخرين نفسم را ، من از تو وام بگيرم
مرا به نام صدا کن، که در سکوت نمانم
مرا بخوان که دوباره ، تو را ترانه بخوانم
تا تورا هم نفس خود ديدم، معني حادثه را فهميدم
با من از اوج صدا جاري باش، من سحر خيز تر از خورشيدم
بيا به رسم نوازش، كه در هواي تو باشم
مرا به نام صدا كن، که در صداي تو باشم
مرا به حادثه نسپار، در اين مدار شباشب
پر از حرارت عشقم ، شبيه جام لبالب
مرا ببر به نگاهت ، به عمق اين شب جاري
ببر که بي تو خرابم، تويي که معجزه داري
بخوان مرا به ترانه، يک ترانه از اين دست
که بي دروغ ترينم ، در اين قبيله ي بي مست
مرا به نام صدا کن ، که در صداي تو باشم
از اين تبار غريبه، من آشناي تو باشم
مــــــــــــــرا بـــــه نــــــام صـــــدا کــــن
نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت

زندگي رويش يک حادثه نيست
زندگي رهگذر تجربه هاست
تکه ابريست به پهناي غروب
آسمانيست به زيبايي مهر
بارگاهيست ز دربار حضور
زندگاني چون گل نسترن است
بايد از چشمه جهان آبش داد
زندگي صحنه جولانگاهست
خوب و بد بودن آن
عملي از من وماست
پس بيا تا بفشانيم همه
بذر خوبي و صفا
و بگوييم به دوست :
معني مهر و حقيقت چه نکوست
نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت
دختری می رفت ، پسری او را دید و دنبال او روان شد . دختر پرسید که چرا پس من می آیی ؟
پسر گفت : برتو عاشق شده ام .
دختر گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو .
پسر از آنجا برگشت و دختری بدصورت دید ،
بسیار ناخوش گردید و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ دختر گفت : تو راست نگفتی .![]()
اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت ![]()
نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت
چهار شمع به آرامی میسوختند.
محیط آن قدر ساكت بود
كه میشد نجوای آنها را شنید.
هر كدام از شمعها یك نشانه بودند
امید، ایمان، صلح و عشق!!!
اولین شمع گفت:
"من صلح هستم!
هیچ كس نمیتواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فكر میكنم كه به زودی خاموش خواهم شد"
هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود كه شعلهی آن به آرامی خاموش شد.
شمع دوم گفت:
" من ایمان هستم!
انگار كسی به من نیازی ندارد برای
همین من دیگر رغبتی ندارم كه بیشتر از این روشن بمانم"
حرف شمع ایمان كه تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش كرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید، با اندوه گفت:
" من عشق هستم،
توانایی آن را ندارم كه روشن بمانم،
چون مردم مرا به كناری انداختهاند
و اهمیتم را نمیفهمند،
آنها حتی فراموش كرده اند كه
به نزدیكترین كسان خود محبت كنند
و عشق بورزند، "
پس شمع عشق هم بیدرنگ خاموش شد.
ناگهان...
كودكی وارد اتاق شد و دید كه سه شمع، دیگر نمیسوزند.
گفت: " شما كه قرار بود تا آخر راه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمیسوزید؟"
این را گفت و گریه كرد.
چهارمین شمع گفت
"نگران نباش،
تا وقتی من روشن هستم، به كمك هم
میتوانیم شمعهای دیگر را روشن كنیم
من امید هستم"
كودك،
با چشمانی كه از خوشحالی میدرخشید،
شمع امید را برداشت
و بقیه شمعها را روشن كرد.

نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت
منتظر نظراتتون هستیم![]()
![]()

سلام دوست عزیز حالا که اومدی قدم روی چشم ما گذاشتید
ممنون میشم اگه بی نظر نرید
یه دنیا تشکر پیشاپیش از نظرتون ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت
باز در انتظار جمعه و حضور تو ............
سلام بر نگاه تو بلند آسمانیام!
كه از حضیض خاكها به اوج میكشانیام
من ازتبار لحظههای تند سیر زندگی
تو از تبار دیگری بهار جاودانیام
سراسر وجود من پُر است از صدای تو
وجود من فدای تو! بیا به میهمانیام
به ذرّه ذرّه جان من، طلب زبانه میكشد
ولی در این حصارها، اسیر ناتوانیام
رسیدهام به مرگ خود در این غروب واپسین
بیا به چشم من نشین تمام زندگانیام
شنیدهام كه میرسی، نشستهام به راه تو
سلام بر نگاه تو بلند آسمانیام
شاید این جمعه بیاید ، شاید...
خبری آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید ، شاید
پرده از چهره گشاید ، شاید
دست افشان ، پای كوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم كند
بی پر و بی پا و بی دستم كند
می روم كز خویشتن بیرون شوم
پرده ی لیلا رخی مجنون شوم
هركه نشناسد امام خویش را
بر كه بسپارد زمان خویش را
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی كاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاك بازان
نوشته شده توسط محمد م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
زندگی یعنی چی ... !؟
زندگی یعنی عـــشــــــــــــق. 
زندگی یعنی نفـــــــــــرت. 
زندگی یعنی خوشبخــــــتی.
زندگی یعنی بد بخــــــتی. 
زندگی یعنی صفا سوتی. 
زندگی یعنی تــــــــــرس. 
زندگی یعنی پــــــول. 
زندگی یعنی فقـــــر. 
زندگی یعنی تنــــــهایـــــی. 
زندگی یعنی مـــــرگ. 
زندگی یعنی شهـــــــــامت. 
زندگی یعنی.......
یعنی چی....!!!!؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط محمد م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار
حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار
انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن
اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار
با تار و پود این شب باید غزل ببافم
وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار
دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست
بار ترانه ها را از دوش عشق بردار
بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم
دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار
وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد
پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار 1
شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود
کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس
از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار
نوشته شده توسط محمد م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 21:6 موضوع | لینک ثابت
***عشق یعنی ذره ای از جنس نور
***عشق یعنی دیده ای بر هم زدن
***عشق یعنی در هوایش پر زدن
***عشق یعنی یک تمنا یک نیاز
***عشق یعنی عالمی راز و نیاز
***عشق یعنی اشتی در عمق جان
***عشق یعنی درد پیدا را نهان
***عشق یعنی سیب سرخی در قفس
***عشق یعنی دیدن یک همنفس
***عشق یعنی گفتگو با یک زبان
***عشق یعنی زندگی با یک روان
***عشق یعنی لحظه های بی قرار
***عشق یعنی یک نگاه و یک نفر
نوشته شده توسط محمد م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین