
"خدایا" مرا وسیله "صلح و آشتی" خود قرار ده ؛
تا آنجا که "نفرت" است , حامل "عشق"
جائی که "خطاکاری و بدی" است , حامل "گذشت"
جائی که"نفاق" است , حامل "یکرنگی"
جائی که "نادرستی" است , حامل "درستی"
جائی که "شک" است , حامل "یقین"
جائی که "نا امیدی" است , حامل "امید"
جائی که "تاریکی" است , حامل "نور"
و در جائی که "غم" است , حامل "شادی" باشم ,
پروردگارا !کمکم کن ؛ تا بجای "تسلی خواهی" , "تسلی" دهم ,
بجای "درک شدن" , درک کنم,
زیرا ؛ پیدا شدن , درگرو گم شدن است ,
و با بخشش دیگران , خود بخشوده میشویم ,
و در مرگ , حیات جاودان پیدا میکنیم.

نوشته شده توسط مرد آفتابی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت
خداحافظی کرد من آتش گرفتم دلم مثل آب صمیمانه دنبال او ریخت زمین،شیون نزد آیینه را به دیوار ها کوفت ولی قلب قرآن در آغوش تنگم تپیدن گرفت چناری که از روی دیوار سرک می کشید تمام تنش را گریست سفر در غروب سفر در غم انگیز پائیز غریبانگی،شب،شکستن! سفر بد شگون است سفر در غروب سفر در غم انگیز پائیز...

نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت
انتظار... قصه ی تلخ چشمان خیس جاده هاست ... انتظار... نغمه ی پر زدرد قناریهاست ... انتظار تپش ثانیه هاست ...تیک تیک ساعت است ... انتظار... منم و پنجره و شبهای بی مهتاب ... انتظار... آسمان است که پر ستاره شده امشب و منم که بی قرار میشمارم آنهارا... یک... دو ... هزار ... دو هزار ... انتظار... قطره های اشک من است و عکس تو که مدتهاست بر کنج اتاق گرد گرفته ام کز کرده است ... انتظار... گذر کند لحظه های بی توست ... انتظار... یک قصه ی بی پایان و گنگ و مبهم و نا معلوم !!! انتظار... آغاز قصه ی پر از درد من و توست ...

نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت
کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران کاروان آورده بود به دست گرفته . جلد نداشت .
اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند: اسکار وایلد . همچنان که کتاب را ورق می زد به داستانی در باره " نرگس " بر خورد.
کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست . جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه تماشا کند . چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد . در جایی که به آب افتاده بود . گلی روید که نرگس نامیدندش.
اما اسکار وایلد . داستان را چنین به پایان نمی برد . می گفت وقتی نرگس مرد . اوریادها ( الهه های جنگل) به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین به کوزه ای سرشار از اشکهای شور استحاله یافته بود .
اوریادها پرسیدند : جرا می گریی ؟
دریاچه گفت: برای نرگس می گریم .!
اوریادها گفتند: آه... شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی... و ادامه دادند : هر چه بود با آن که همه ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم .. تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبائیش را تماشا کنی .
دریاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟
اوریادها شگفت زده پاسخ دادند : که می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند ؟ هرچه بود هر روز در کنار تو می نشست .
دریاچه لختی ساکت ماند . سرانجام گفت :
من برای نرگس می گریم . اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم .
برای نرگس می گریم . چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش . بازتاب زیبایی خود را ببینم ....
کیمیاگر گفت : چه داستان زیبایی..!
نوشته شده توسط محمد م در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
آمد اما بی صدا خندید و رفت ... لحظه ای در كلبه ام تابید و رفت ... آمد از خاك زمین اما چه زود ... دامن از خاك زمین برچید و رفت ... دیده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها فهمید و رفت ... گفتم اینجا روزنی از عشق نیست ... پیكرش از حرف من لرزید و رفت ... گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ... ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت... گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را به من بخشید و رفت
نوشته شده توسط محمد م در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت
زندگی بودن نیست
زندگی بودن و آسودن نیست
زندگی چون دریاست
که پر از توفان است
سرکش و عاصی و کوبنده و بی سامان است
و در آن
ماهیها ، کوسه ها و نهنگان سبع
در پی طعمه خویش
در ستیزند و گریز
زندگی زورق سرگردانی است
که در آن باید زیست .
***
زندگی بودن نیست
زندگی بودن و آسودن نیست
جنگلی انبوه است
که پر از ریشه ، پر از شاخه ، پر از برگ و بر است
و پر از تاریکی و پر از ابهام است .
و در آن
حیوانها ، همه وحشی ، همه بی آرامند
و همه تشنه و خون آشامند .
***
زندگی بودن نیست
زندگی بودن و آسودن نیست
گذر است
گذر از دریاها
گذر از توفانها
گذر از جنگل پر ابهامست
و گریز است و ستیز
***
زندگی بودن نیست
زندگی بودن و آسودن نیست
زندگی مزرعه ایست
که در آن باید کاشت :
دانه ، مهر ، محبت و عطوفت و غنا
زندگی باغ گلی است
که از آن باید چید
عشق را ، عاطفه را
و به گلدان دل خویش نهاد .
***
زندگی بودن نیست
زندگی بودن و آسودن نیست
زندگی زیستن است
عشق ورزیدن و آمیختن است
نه جدایی ، نه گریز
و نه تنها به خود آویختن و تنهایی
زندگی زیستن است .
نوشته شده توسط محمد م در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین