در مشرق عشق دشت خورشید تویی
در باغ نگاه یاس امید تـویـی
در بین هزار پونه آنكس كه مرا
چون روح نسیم زود فهمید تویی
نوشته شده توسط مرد آفتابی در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 17:11 موضوع عشق | لینک ثابت
شرابه عشق رادادی به دستم مرا دیوانه کردی مسته مستم برایم بت شدی من بت پرستم تو را بعد از خدا من می پرستم

میگن عشق مثل ساعت شنی میمونه
مغز رو خالی میکنه به جاش قلب رو پر میکنه
حالا اگه دل بشکنه چی ؟
اونوقت عشق رو باید چی کارش کرد ؟
عشق که دور انداختنی نیست
خیلی ها میگن فراموشش میکنیم
اما اونا هم دروغ میگ
نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 20:3 موضوع عشق | لینک ثابت

نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 19:50 موضوع سختی راه | لینک ثابت

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم
خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني ؟
من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد؟
خدا خنديد:وقت من بي نهايت است ... در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد
کودکي شان. اينکه آنها از کودکيشان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي کنند که کودک .........باشند
اينکه آنها از سلامتي خود را از دست مي دهندتا پول بدست آورندو بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند...
اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش ميکنند و بنابر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده،اينکه آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم
من دوباره پرسيدم:به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت:بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد،همه کاري که آنها مي توانند بکنند اين است که اجازه دهند که
خودشان دوست داشته باشند.بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند.بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد که زخمهاي
عميقي که در قلب آنانکه دوستشان داريم ايجاد کنيم،اما سالها طول ميکشد تا آن زخمها را التيام بخشيم. بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين
ها را دارد ، کسي است که به کمترين ها نياز دارد،بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را
نشان دهند. بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کننندو آن را متفاوت ببينند.بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند
بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم:از شما بخاطره اين گفت وگو متشکرم. آيا چيز ديگري هست که دوست داريد که فرزندانتان بدانند ؟
خداوند لبخند زد و گفت:فقط اينکه بدانند من اينجا هستم

نوشته شده توسط مرد آفتابی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 13:36 موضوع پند | لینک ثابت
کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.به نوجوانی گفتند عشق
چیست؟ گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت:
پول و ثروت. به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر.
به عاشقی گفتند عشق چیست؟
چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست
پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .
گفتم : مگر آن را ديده ای ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام.![]()

نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 22:54 موضوع سختی راه | لینک ثابت
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود
کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود
کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود
نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 21:32 موضوع عشق | لینک ثابت
نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 21:30 موضوع سختی راه | لینک ثابت
شهادت جانسوز مولي الموحدين،امام العارفين،اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه السلام تسليت باد.
علي را وصف در باور نيايد زبان هرگز زوصفش بر نيايد
علي با درد غربت آشنا بود علي تنها ترين مرد خدا بود

امام علي عليه السلام مي فرمايند:
بگذاريد و بگذريد،
ببينيد و دل مبنديد،
چشم بيندازيد و دل مبازيد،که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت......

گريبان فلک را چاک کردند زمين را از عدالت پاک کردند
شنيدم من خدا هم گريه ميکرد اميرالمومنين را خاک کردند
» اول مظلوم عالم علی ...
اللهم العن قتلة امیرالمومنین

اشعاری از زنده یاد محمد رضا آقاسی
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز
معجون هدایت علی سبز
درچمبر آسمان آبی
خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم
اما زحمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد
فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ
لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان
امضای عنایت علی سبز
یا علی در بند دنیا نیستم
بنده ی لبخند دنیا نیستم
بنده ی آنم که لطفش دائم است
با من و بی من به ذاتش قائم است
دائم الوصلیم اما بی خبر
در پی اصلیم اما بی خبر
گفت پیغمبر که ادخال سرور
فی قلوب المومنین اما به نور
نور یعنی اتشار روشنی
تا بساط ظلم را بر هم زنی
هر که از سر سرور آگاه شد
عشقبازان را چراغ راه شد
جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود
لطف ساقی بود وباقی هیچ بود
مکه زیر سایه ی خناس بود
شیعه در بند بر العباس بود
حضرت صادق اگر ساقی نبود ی
ک نشان از شیعگی باقی نبود
فقه شمشیر امام صادق است
هر که بی شمشیر شد نالایق است
وای وی زقاب و قرب و های و هو
می دهد بر اهل تقوا آبرو
گر چه تعلیمات مردم واجب است
تزکیه قبل از تعلم واجب است
تربیت یعنی که خود را ساختن
بعد از آن بر دیگران پرداختن
یک مسلمان آن زمان کامل شود
که علوم وحی را عامل شود
نص قرآن مبین جز وحی نیست
آیه ای خالی زامر و نهی نیست
با چراغ وحی بنگر راه را
تا ببینی هر قدم الله را
گر مسلمانی سر تسلیم کو
سجده ای هم سنگ ابراهیم کو
ساقی سرمست ما دیوانه نیست
سرگذشت انبیاء افسانه نیست
آنچه در دستور کار انبیاست
جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور
آیه های نور و تسلیم وحضور
جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست
جز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد ودیر و کنشت
هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود
میتوان تا مبداء خود پر گشود
ای خدا ای مبداء و میعاد ما
دست بگشا بهر استمداد ما
ما اسیر دست قومی جاهلیم
گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم
ای هزاران شعله در تیغت نهان
خیز و ما را از منیت وا رهان
ای خدا ای مرجع کل امور
باز گردان ده شبم درتور نور
در شب اول وضو از خون کنم
خبس را از جان خود بیرون کنم
سر دهم تکبیر تکبیر جنون
گویمت انا علیک الراجعون
خانه ات آباد ویرانم مکن
عاقبت از گوشه گیرانم مکن
بنگر یک دم فراموشم کنی
از بیان صدق خاموشم کنی
ما قلمهاییم دردست ولی
کز لب ما میچکد ذکر علی
ذکر مولایم علی اعجاز کرد
عقده ها را از زبانم باز کرد
نام او سر حلقه ی ذکر من است
کز فروغ او زبانم روشن است
گر نباشد جذبه روشن نیستم
این که غوغا میکند من نیستم
من چو مجنونم که در لیلای خود
نیستم در هستی مولای خود
ذکر حق دل را تسلا می دهد
آه مجنون بوی لیلا می دهد
جان مجنون قصد لیلایی مکن
جان یوسف را زلیخایی مکن
التماس دعا !
التماس دعا
نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت
رفتن و رفتن و رفتن
دل به تنهايي سپردن
رفتن اما نرسيدن لب دريا تشنه مردن
رفتن و رفتن و رفتن حرفيه که ناتمومه
بغض يه گريه تلخه که يه عمره تو گلومه
واسه من سفر هميشه يه کبوتر سفيده
که رو سينه سفيدش قطره قطره خون چکيده
گفتني ها رو بايد گفت ميگم اين حرفو با فرياد
مث ابرهاي مهاجر نميشم همسفر باد
به سفر من ديگه تن در نميدم
گريه از درد سفر سر نمي دم
گم شدن مثل يه سايه ميون غبار کينه
لب بسته پاي خسته
قصه ي سفر همينه
نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 17:51 موضوع پند | لینک ثابت
اگه بـاهـات نبـودم ، برات که بودم
اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم
هـمه ی گـفـتـنی هـام فـقط تـو بودی
اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم
اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم
اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم
تو خودت مثـل روز آفتابی هستی
اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم
می تونستی واسه من يه چاره باشی
توی آسـمـون دل سـتـاره بـاشی
اگه شـيـرازه ی من پاچـيده از هـم
می تونستی گره ی دوباره باشی

نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین