تبليغاتX
 چشم مخصوص تماشاست " اگر بگذارند >

چشم مخصوص تماشاست " اگر بگذارند

مکانی برای رهایی از قید و بند های زندگی

عید فطر بر تمامی مسلمانان مبارک باد

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت                         صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

سلام

فرا رسیدن عید سعید فطر را بر شما مردم مسلمان در هر کجا که هستید تبریک میگویم. 

عید ، میعادی در زمان است. و فطر میثاقی با فطرت!

 

چرا که رمضان دعوتی است به بازیافتن خودگمشده .

 

ندائی است برای توجه به خدای فراموش شده .

 

ضیافتی است برای تناول از مانده تقوا و پایان این

 

میهمانی خدایی عید قبول است.

 

عید توفیق بر طاعت و اطاعت عید توبه و تهذیب

 

نفس ,عید ذکرهای شبانه,عید کنترل خواسته ها ,عید

 

محرومان وگرسنگان.

 

فطر چیدن میوه هایی است که از فطرت می جوشد!

 

فطر سپاس نعمتی است که در رمضان نازل شده است.

عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست.مهر

 

قبولی انفاقهای به قصدقربت است .

 

پایان نامه دوره ی ایثار و گذشت است .

 

درود بر فطر فطرت, سلام بر فطر ذکر و نیایش تا ...

 

رمضانی دیگر ... و شب قدر و روزهای روزه ای

 

دیگر, که زنده باشد و رخت به عالمی دیگر کشیده

 

باشد، خدا بهتر میداند.

 


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 9:5 موضوع | لینک ثابت


رفتن

روزي روزگاري ، جزيره اي بود كه تمامي انگيزه ها در آن زندگي مي كردند :
شادي ، غم ، دانايي و باقي انگيزه ها از جمله عشق ! روزي به آنها خبر رسيد كه جزيره در آب فرو خواهد رفت. بنابراين قايقهايشان را آماده كردند تا آنجا را ترك كنند. عشق تنها كسي بود كه بر جاي مانده بود !
عشق می خواست آن قدر بماند كه غرق شدن آغاز شود ! وقتي كه عشق تقريبا در حال غرق شدن بود، تصميم گرفت كه كمك بخواهد. ثروت با قايقي زيبا از برابر عشق مي گذشت .
عشق گفت : «ثروت ! مي تواني مرا با خودت ببري ؟!»
ثروت پاسخ داد : «نه !نمي توانم !يك دنيا طلا و نقره توی قايق است . جايي براي تو ندارم !!»
عشق تصميم گرفت كه از غرور كمك بخواهد ! « غرور ! خواهش مي كنم كمكم كن ! » «نمي توانم ! تو سرا پا خيس شده اي ! شايد قايقم را خراب كني !!» غم همان دور و برها بود كه عشق از او كمك خواست :« غم ! بگذار با تو بيايم !» «آه ! عشق ! من آنقدر اندوهگينم كه ترجيح مي دهيم تنها باشم !!»
شادي نيز از برابر عشق مي گذشت اما سرخوشتر از آن بود كه فرياد عشق را بشنود !… ناگهان ، صدايي برخاست :
« بيا عشق ! من تو را خواهم برد!». پيرزني بود. عشق شادمان شد ، آنقدر كه يادش رفت نام پيرزن را بپرسد. وقتي به خشكي رسيدند ، پيرزن به راه خود رفت .
عشق از دانايي ،كه او نيز كهنسال بود ، نام پيرزني را كه نجاتش داده بود پرسيد . دانايي گفت : « او زمان بود !»
- « زمان ؟! اما آخر زمان چرا بايد به من كمك كند ؟!»
- «چون تنها زمان مي تواند دريابد كه عشق چقدر بزرگ است !!»


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 18:22 موضوع پند | لینک ثابت


عشق واقعی

سلام  دوست عزیز

من این تصویر رو می ذارم تا هر وقت خواستیم بگیم <<من  عاشقتم.دوست دارم>>یه ذره

بیشتر فکر کنیم آیا این حس واقعا چیه .هوس یا عادت یا که واقعا عاشقی طوری که  اگر دنیا

این چهره های رنگارنگ رو ازمون گرفت بازم ...

خیلی دوست دارم  شما دوست عزیز نظرتون رو در مورد این مطلب برای من بزارید


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 18:46 موضوع عشق | لینک ثابت


هر کجا امید باشد

چهار شمع به آرامی می‌سوختند.

محیط آن قدر ساكت بود
كه می‌شد نجوای آن‌ها را شنید.

هر كدام از شمع‌ها یك نشانه بودند
امید، ایمان، صلح و عشق!!!

اولین شمع گفت:
"من صلح هستم!
هیچ كس نمی‌تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فكر می‌كنم كه به زودی خاموش خواهم شد"

 

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود كه شعله‌ی آن به آرامی خاموش شد.

 

شمع دوم گفت:
" من ایمان هستم!
انگار كسی به من نیازی ندارد برای
همین من دیگر رغبتی ندارم كه بیشتر از این روشن بمانم"

حرف شمع ایمان كه تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش كرد.


وقتی نوبت به سومین شمع رسید، با اندوه گفت:
" من عشق هستم،
توانایی آن را ندارم كه روشن بمانم،
چون مردم مرا به كناری انداخته‌اند
و اهمیتم را نمی‌فهمند،
آن‌ها حتی فراموش كرده اند كه
به نزدیك‌ترین كسان خود محبت كنند
و عشق بورزند، "
پس شمع عشق هم بی‌درنگ خاموش شد.

 

ناگهان...
كودكی وارد اتاق شد و دید كه سه شمع، دیگر نمی‌سوزند.
گفت: " شما كه قرار بود تا آخر راه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی‌سوزید؟"
این را گفت و گریه كرد.

 

چهارمین شمع گفت
"نگران نباش،
تا وقتی من روشن هستم، به كمك هم
می‌توانیم شمع‌های دیگر را روشن كنیم
من امید هستم"

كودك،
با چشمانی كه از خوشحالی می‌درخشید،
شمع امید را برداشت
و بقیه شمع‌ها را روشن كرد.


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 18:49 موضوع پند | لینک ثابت


هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقیت هم هست

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه , سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید

که جلوی در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛

اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیاید تو و چیزی بخورید.
آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه 

 آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم
غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است

 مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم

زن پرسید: چرا؟ یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد،

 گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد

و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد. شوهر خوشحال شد 

 گفت: چه خوب!! این یه موقعیت عالیست . ثروت را دعوت می کنیم

بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،

نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم

پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.
زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است ،

بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت،

دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند.

زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم،

 شما چرا می آیید؟
این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند:
اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید،

 دو تای دیگر بیرون می ماندند،

اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود،

ما هم با او می رویم.

هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقیت هم هست


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 18:45 موضوع پند | لینک ثابت


JavaScript Codes This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting