


خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است...
خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد...
خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده...
خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده...
خدايا گم شده ام...

...خدايا نگاهي به بنده شکست خورده و ناتوانت بينداز
خدايا خارهاي جدايي را با دستان گرم و مهربانت
...از چشمان اين خسته دل جداي کن![]()
... خدايا باز هم دريچه اي از اميد را در اعماق تاريکي ها برايم بگشاي ![]()
... تا شايد بتوانم با ذره اي از گرماي وجودت درد ناعلاج قلبم را التيام بخشم ![]()
نوشته شده توسط مرد آفتابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 23:38 موضوع پند | لینک ثابت

جای خالی تو را با کدامین خاطره ات پر کنم با کدامین یاد تو باز من سر کنم.
باز روز دیگر افتابی دوباره را با کدامین حس آغاز کنم
کدامین فصل تاریکم را با یاد تو روشن کنم
کدامین حال تنهاییم را با بودنت پر کنم.کجا باز بجویمت دوباره بخوانمت.
کدامین شب را تا سحر ستاره های تو را بشمارم نقش تو را برچینم
با کدامین گل جای خالیت را پر کنم .
دیگر دیریست یاد تو هم غریبی میکند انگار.![]()
![]()
نوشته شده توسط مرد آفتابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:50 موضوع عشق | لینک ثابت
سلام به روی گل شما دوست عزیز
امروز عجیب یه حالیم
نمی دونم تا حالا باستون پیش اومده که یکی رو ناخواسته ناراحت کنید .اونم یه دوست . امیدوارم که هیچ گاه هم براتون پیش نیاد .من که اصلا فکرشم نم کردم که یه روزی همچین عذابی باسه من پیش بیاد اما پیش اومد .
من با کارام نا خواسته یک کسی را ناراحت کردم که خیلی باسم عزیزه میشه گفت یکی از بهترین دوستام طوری که داشتیم می رفتیم باسه خودمون .
ولی بازم خدا رو شکر که همه چی به خوبی تموم شد.
ولی باز من نمی دونم چرا بازم خودم راحت نیستم .شاید به خاطر اینه که هنوز از دست من ناراحته .
اومدم اینجا ازش معذرت خواهی کنم و تمام اپهای امروزم رو به یاد اون می ذارم و تقدیم می کنم به گل رویش .
بلکه اگه هنوز از دست من گله منده منو ببخشه
امیدوارم که شما هیچ وقت اینگونه نباشید
شاد و سرزنده باشید
(مرد آفتابی)
نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت









نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 19:5 موضوع سختی راه | لینک ثابت


نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 18:54 موضوع عشق | لینک ثابت


نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 14:20 موضوع سختی راه | لینک ثابت

نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 10:30 موضوع سختی راه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین