به خدا هر محکومي يه دوره محکوميت داره و تموم ميشه ولي مال من تا به کي ؟
زير ضربه هاي تو
زير تازيانه هاي نامردمي هاي مردمانت
بي سپر دارم مي جنگم
ولي ديگه تواني ندارم
بخدا بسه!!
پر از گريه ام
پر از فرياد
پر از بغض فرو خورده
تصويري از شادي در يادم نيست
مثل پرنده اي شکسته بال در ساحل غم نشسته ام
تپشهاي قلبم بي جان است
آرام جانم از من گريخته است
تنهايي تکرار شده من با هر نامهرباني روزگار و مردمانش زمخت تر شده است
چرا ؟؟؟؟
چرا بايد اين چنين باشد؟
چرا من بايد اين چنين باشم؟
دست از سر من بردار
ديگه هيچي ازت نمي خوام
هيچي ....
نه عشق
نه دوستي
نه مهر
نه خنده
نه يکي شدن
نه شانه اي استوار براي گريستن
نه آغوشي امن براي پناه گرفتن
مرا به من واگذار
ببين
بخدا خودتم خسته شدي
آخه تا کي مي خواي با من بجنگي
باشه
باشه تو برنده ميدون
دست تو بالا
ولي جون همونا که دوسشون داري
همونا که مهربوني باهاشون
بذار من با من بمانم تو کنج همون قفسي که تو ساختي برام
بذار حالا که در ميان آدماي اين کره بزرگ و گرد جايي مأمني نيست براي دل من
و دلها به راحتي شكسته ميشه
حرف نا حق به راحتي زده ميشه
ارتباطها به راحتي قطع ميشه
من ، دست من رو بگيرم و در پستوي مخيله ام مدارا کنم با او
در اين کوير
در اين غريبستان
در اين هواي پر از ريا
دل به چه خوش کنم
از اين لبخند هاي دروغين بيزارم
از عشق
از مهر
از دوست متنفرم
تو بگو چيست که مرا ازاين نفرت برهاند ؟
چيست که درياي افکارم را از تلاطم برهاند ؟
آخ روزگار
دست از سر من بردار
به خدا خسته ام
شکسته ام
قواي جنگيم به انتها رسيده است
بذار در شبهاي بي مهتاب زندگيم با چشمهام خلوتي بي انتها بسازم
کمکم کن
با من کمي مهربون باش
بذار منم از اين نفرت خلاص شم
تو هم منو يه کم دوست داشته باشي مگه چي ميشه
بذار بلند شم از جام
بذار اين تن خسته رو از زير تازيانه بي مهري به اصطلاح دوستان دور کنم
بذار حريم کوچک دلم رو اسير غل و زنجير کنم تا کسي نتونه به هر بهونه اي توش سرک يکشه
و با حرفاي تلخش برنجونش
بذار کلمات ممنوعه رو در دفتر چه ذهنم حک کنم
بذار به دلم
به زميني ها با فرياد بگم
عشق هرگز
عاشق دروغ
دوست داشتن بي معني
بذار بگم که هر چقدر هم که چشمها رو شست تا جور ديگر زيست بازم نمي شه
آره نميشه
حالا قول بده
قول بده که لااقل تا خودت خستگيتو مي گيري منو تنهام بذاري
يه آتيش بس کوچيک بده تا بتونم دوباره خودمو جمع و جور کنم واسه جنگ تو
نذار خالی تر از این بشم
نذار به آخر خط برسم
بذار احساس کنم که تو منم دوست داري حتي براي يه روز
نوشته شده توسط ilnaz در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت

خسته ام
خسته از ریا
خسته از کنیاه
خسته ام از دنیا
خسته از نفاق
خسته از فراق
خسته از یراق
چرا باید تظاهر کرد؟
چرا باید لبخند زد؟
چرا باید زبان دوخت و حرف نزد؟
چرا وانمود کردن
وانمود کردن که درین دنیا زیستن
چرا زندگی کردن برای زندگی کردن
چرا شناکردن در رودی که به باتلاق منتهی شود
خوب باشیم
که دوستمان بدارند!1
بد هستیم
ولی کسی نمی داند!2
از ماورای فکر پیامی رسد به گوش
کین حالی است خود ساخته ای بهوش
و زندگی آن چیزی ست که دوستش ندارم
چرا که زندگی چیزی نیست جز زنده بودن نه آن زنده ماندن
و صبر خسته از برای عشقی است جاودان
دنیای تکراری، خالی از تنوع و پربیزاری نشاید همدان
نوشته شده توسط ilnaz در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 22:48 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین