خدا جون...تو غم اين دل تنگ رو خوب مي دوني / راز اين گريه هاي شبونه رو خوب مي دوني / ميدوني چي مي گذره تو دلامون / چقده غصه ست پشت اين نگاه هاي ساکتمون / هنوز شبا / وقتي نگاهت مي کنم / آرامش رو تو وجودم احساس مي کنم / با بارون هاي اين دو تا ابر سياه / گرد غصه رو از تو دلم پاک مي کنم / ديگه شبا ستارهات / تا منو از دور مي بينن / واسه سلام شبونه چشمک رو هديه مي کنن ....
آره خداجون...اين دل من گرفته / دوباره باز روي دلم گرد غم نشسته / واسه اون بي معرفت بي محبت / واسه اون که تنهاي تنهام گذاشت و رفت / اين دل من گرفته
بعضي وقتا مي شينم فکر مي کنم / به گذشته ها آينده ها / به اون چيز هايي که يه روزي ما رو تنها ميذارن / ميرن و ما رو با خاطره هاشون جا ميذارن / آخه چرا بايد تو زندگي چيزي بياد که رفتنيه.....
خداجون مي گن وقتي واسه ي يکي از بنده هات يه مشکلي پيش مياد تو يه عالمه فرشته رو مي فرستي که کمکش بکنن / مشکلش رو با کمکشون حل بکنن / منم يکي از بندهات...تنها اميدم خودتي / تنها پناهم خودتي / تو اين ماه مبارکت / به بزرگي و عظمتت / درد منو دوا بکن / اين دل پريشونو آروم و کاملش بکن
نوشته شده توسط ilnaz در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت
همیشه سعی کن به اونی که دوستش داری برسی ، به غیر از این مجبوری به هر کی که رسیدی دوستش داشته باشی . (( شکسپیر ))
همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی ٬ پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی ٬ چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته .
یه پروانه را با دستات می گیری. بدش می خوای ببینی زنده هست؟ انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه. محکم بگیری....می میره. دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست
سعی کن هیچوقت عشق رو گدایی نکنی چون هیچوقت به گدا چیز با ارزشی نمیدن
چه رنجی است : لذت ها را تنها بردن و چه زشت است : زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ایست : تنها خوشیخت بودن ....
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی
تپه های شنی با تپش باد جا به جا می شوند، ولی صحرا همیشه صحرا باقی می ماند. این است افسانه ی عشق. ............
نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین