همیشه سعی کن به اونی که دوستش داری برسی ، به غیر از این مجبوری به هر کی که رسیدی دوستش داشته باشی . (( شکسپیر ))
همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی ٬ پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی ٬ چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته .
یه پروانه را با دستات می گیری. بدش می خوای ببینی زنده هست؟ انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه. محکم بگیری....می میره. دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست
سعی کن هیچوقت عشق رو گدایی نکنی چون هیچوقت به گدا چیز با ارزشی نمیدن
چه رنجی است : لذت ها را تنها بردن و چه زشت است : زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ایست : تنها خوشیخت بودن ....
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی
تپه های شنی با تپش باد جا به جا می شوند، ولی صحرا همیشه صحرا باقی می ماند. این است افسانه ی عشق. ............
نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت
خدایا : از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار: نگاهی ، یادی، تصویری، خاطره ای ، برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بوده ایم

نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 21:35 موضوع | لینک ثابت
Hame Migan 2nya 2ROoze Vali NemidoNam CHera Sarbazi 20 Mahe
مگه تموم میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت
این دل ما با نگاهی سرد پرپر میشود ........

کمی بی کس ،
کمی از یادها رفته
نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت
![]()
ادمك اخر دنیاست بخند.
ادمك مرگ همینجاست بخند.
دست خطی كه ترا عاشق كرد شوخی كاغذی ماست بخند.
ادمك خر نشوی گریه كنی كل دنیا سراب است بخند.
ان خدایی كه بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند.
نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت
نمی تواند
با من ببارد
و تو
جای ابرها را خالی گذاشته ای.
میخواهم خود تنها ببارم
بی تو
نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت

هیچکس تنهایی ام را حس نکرد...
لحظه ویرانیم را حس نکرد..
در تمام لحظه هایم هیچکس
وسعت حیرانیم را حس نکرد ...
آن که سامان غزلهایم از اوست
بی سروسامانیم را حس نکرد
نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است بی خيالی سپر هر درد است باز هم می خندم آن قدر می خندم که غم از روی رود
نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین