تبليغاتX
 چشم مخصوص تماشاست " اگر بگذارند >

چشم مخصوص تماشاست " اگر بگذارند

مکانی برای رهایی از قید و بند های زندگی

آيا خدا مرا ميبيند


 

نوشته شده توسط ilnaz در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت


پشيماني چه ارتفاع حقيري دارد

زندگی را به تمامی زندگی کن
در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی
همچون نیلوفری باش در آب
زندگی در آب بدون تماس با آب!زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات
ریاضیات وابسته به ذهن اند
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند
زندگی سخت ساده است
خطر کن
وارد بازی شو
چه چیز از دست می دهی ؟
با دست های تهی امده ایم
وبا دست های تهی خواهیم رفت
نه, چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم
تا ترانه ای زیبا بخوانیم
وفرصت به پایان خواهد رسید
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !مرگ تنها برای کسانی زیباست که,زیبا زندگی کرده اند! از زندگی نهراسیده اند
شهامت زندگی کردن را داشته اند
کسانی که عشق ورزیده اند
دست افشانده اند

و زندگی را جشن گرفته اند
پس; هر لحظه را به گونه ای زندگی کن
که گویی واپسین لحظه است
و کسی چه می داند ؟
شاید اخرین لحظه باشد


 

نوشته شده توسط ilnaz در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت


متاسفم براي خودم

کوله بار آرزوهات روی دوشت تا کجا رفتی با پای پیاده

                       رفتیو به هر چی خواستی نرسیدی متاسفم برات ای دل ساده

                       

               دل به هر کی دادی از سادگی دادی

                   زندگی تو پای دلدادگی دادی

                    هرجا که دیدی چراغی پرفروغه

                    تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه

             عاشق و خسته و غمگین و پریشون

             دل بی کس دلکِ بی سرو سامون

                    دل زخمی دل تنها و تکیده

                     دل گریون من و هی دل گریون

                کوله بار آرزوهاتو کی دزدید

            دل دیوونه به گریه هات کی خندید

                    عاشق و خسته و غمگین و پریشون

                  دل بی کس دلکِ بی سرو سامون

             تورو با حول و ولا تنها گذاشتن

             اونا که لیاقت عشقو نداشتن

                  تک و تنهایی و با پای پیاده

                   متاسفم برات ای دل ساده


 

نوشته شده توسط ilnaz در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط ilnaz در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت


               

  

 

 

 

 

مجال زندگی

                     با اين همه مجالي اگر باقي بود

                        چنان از كنار زندگي ميگذريم

                             كه نه زانوي آهوي بي جفت بگذرد

                                و

                                 نه اين دل ناماندگار بي درمان.....!    


 

نوشته شده توسط ilnaz در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت


نامردی

دراين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟ نمي يابي نشان هرگز توازعشق وجوانمردي! بروبگذر از اين بازار" ازاين مستي وطنازي ! اگرچون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي


 

نوشته شده توسط ilnaz در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت


خدا جون

خدا جون...تو غم اين دل تنگ رو خوب مي دوني / راز اين گريه هاي شبونه رو خوب مي دوني /  ميدوني چي مي گذره تو دلامون / چقده غصه ست پشت اين نگاه هاي ساکتمون / هنوز شبا / وقتي نگاهت مي کنم / آرامش رو تو وجودم احساس مي کنم / با بارون هاي اين دو تا ابر سياه / گرد غصه رو از تو دلم پاک مي کنم / ديگه شبا ستارهات / تا منو از دور مي بينن / واسه سلام شبونه چشمک رو هديه مي کنن ....

آره خداجون...اين دل من گرفته / دوباره باز روي دلم گرد غم نشسته / واسه اون بي معرفت بي محبت / واسه اون که تنهاي تنهام گذاشت و رفت / اين دل من گرفته

بعضي وقتا مي شينم فکر مي کنم / به گذشته ها آينده ها / به اون چيز هايي که يه روزي ما رو تنها ميذارن / ميرن و ما رو با خاطره هاشون جا ميذارن / آخه چرا بايد تو زندگي چيزي بياد که رفتنيه.....

خداجون مي گن وقتي واسه ي يکي از بنده هات يه مشکلي پيش مياد تو يه عالمه فرشته رو مي فرستي که کمکش بکنن / مشکلش رو با کمکشون حل بکنن / منم يکي از بندهات...تنها اميدم خودتي / تنها پناهم خودتي / تو اين ماه مبارکت / به بزرگي و عظمتت / درد منو دوا بکن / اين دل پريشونو آروم و کاملش بکن


 

نوشته شده توسط ilnaz در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت


 ه

ر لحظه که از عمرم ميگذرد
به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم
در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم
از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام
و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....
هيچ کس مرا نمی شناسد

درونم پر از حرفهای ناگفته است
پر از رازهای ناگفته ...
و به خودم افتخار می کنم

چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است
و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند
و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسید


 

نوشته شده توسط ilnaz در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت


 

به خدا هر محکومي  يه دوره محکوميت داره و تموم ميشه ولي مال من تا به کي ؟

زير ضربه  هاي تو

زير تازيانه هاي نامردمي هاي مردمانت

بي سپر دارم مي جنگم

ولي ديگه تواني ندارم

بخدا بسه!!

پر از گريه ام

پر از فرياد

پر از بغض فرو خورده

تصويري از شادي در يادم نيست

مثل پرنده اي شکسته بال در ساحل غم نشسته ام

تپشهاي قلبم بي جان است

آرام جانم از من گريخته است

تنهايي تکرار شده من با هر نامهرباني روزگار و مردمانش زمخت تر شده است

چرا ؟؟؟؟

چرا بايد اين چنين باشد؟

چرا من بايد اين چنين باشم؟

دست از سر من بردار

ديگه هيچي ازت نمي خوام

هيچي ....

نه عشق

نه دوستي

نه مهر

نه خنده

نه يکي شدن

نه شانه اي  استوار براي گريستن

نه آغوشي امن براي پناه گرفتن

مرا به من واگذار

ببين

بخدا خودتم خسته شدي

آخه تا کي مي خواي با من بجنگي

باشه

باشه تو برنده ميدون

دست تو بالا

ولي جون همونا که دوسشون داري

همونا که مهربوني باهاشون

 بذار من با من بمانم تو کنج همون قفسي که تو ساختي برام

بذار حالا که در ميان آدماي اين کره بزرگ و گرد جايي مأمني نيست براي دل من

و دلها به راحتي شكسته ميشه

حرف نا حق به راحتي زده ميشه

ارتباطها به راحتي قطع ميشه

من ، دست من رو بگيرم و در پستوي  مخيله ام مدارا کنم با او

در اين کوير

در اين غريبستان

در اين هواي پر از ريا

دل به چه خوش کنم

از اين لبخند هاي دروغين بيزارم

از عشق

از مهر

از دوست متنفرم

تو بگو چيست که مرا ازاين نفرت برهاند ؟

چيست که درياي افکارم را از تلاطم برهاند ؟

آخ روزگار

دست از سر من بردار

به خدا خسته ام

شکسته ام

قواي جنگيم به انتها رسيده است

بذار در شبهاي بي مهتاب  زندگيم با چشمهام خلوتي بي انتها بسازم

کمکم کن

با من کمي مهربون باش

بذار منم از اين نفرت خلاص شم

تو هم منو يه کم دوست داشته باشي مگه چي ميشه

بذار بلند شم از جام

بذار اين تن خسته رو از زير تازيانه بي مهري به اصطلاح دوستان دور کنم

بذار حريم کوچک دلم رو اسير غل و زنجير کنم تا کسي نتونه به هر بهونه اي توش سرک يکشه

 و با حرفاي تلخش برنجونش

بذار کلمات ممنوعه رو در دفتر چه ذهنم حک کنم

بذار به دلم

به زميني ها با فرياد بگم

عشق هرگز

عاشق دروغ

دوست داشتن بي معني

بذار بگم که هر چقدر هم که چشمها رو شست تا جور ديگر زيست بازم نمي شه

 آره نميشه

حالا قول بده

قول بده که لااقل تا خودت خستگيتو مي گيري منو تنهام بذاري

يه آتيش بس کوچيک بده تا بتونم دوباره خودمو جمع و جور کنم واسه جنگ تو

نذار خالی تر از این بشم

نذار به آخر خط برسم

بذار احساس کنم که تو منم دوست داري حتي براي يه روز


 

نوشته شده توسط ilnaz در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


خسته

 


خسته ام


خسته از ریا
خسته از کنیا
ه

خسته ام از دنیا
خسته از نفاق
خسته از فراق
خسته از یراق

چرا باید تظاهر کرد؟
چرا باید لبخند زد؟
چرا باید زبان دوخت و حرف نزد؟

چرا وانمود کردن
وانمود کردن که درین دنیا زیستن
چرا زندگی کردن برای زندگی کردن
چرا شناکردن در رودی که به باتلاق منتهی شود

خوب باشیم
که دوستمان بدارند!1
بد هستیم
ولی کسی نمی داند!2

از ماورای فکر پیامی رسد به گوش
کین حالی است خود ساخته ای بهوش

و زندگی آن چیزی ست که دوستش ندارم
چرا که زندگی چیزی نیست جز زنده بودن نه آن زنده ماندن

و صبر خسته از برای عشقی است جاودان
دنیای تکراری، خالی از تنوع و پربیزاری نشاید همدان


 

نوشته شده توسط ilnaz در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 22:48 موضوع | لینک ثابت


JavaScript Codes This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting