
جای خالی تو را با کدامین خاطره ات پر کنم با کدامین یاد تو باز من سر کنم.
باز روز دیگر افتابی دوباره را با کدامین حس آغاز کنم
کدامین فصل تاریکم را با یاد تو روشن کنم
کدامین حال تنهاییم را با بودنت پر کنم.کجا باز بجویمت دوباره بخوانمت.
کدامین شب را تا سحر ستاره های تو را بشمارم نقش تو را برچینم
با کدامین گل جای خالیت را پر کنم .
دیگر دیریست یاد تو هم غریبی میکند انگار.![]()
![]()
نوشته شده توسط مرد آفتابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:50 موضوع عشق | لینک ثابت


نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 18:54 موضوع عشق | لینک ثابت
سلام دوست عزیز
من این تصویر رو می ذارم تا هر وقت خواستیم بگیم <<من عاشقتم.دوست دارم>>یه ذره
بیشتر فکر کنیم آیا این حس واقعا چیه .هوس یا عادت یا که واقعا عاشقی طوری که اگر دنیا
این چهره های رنگارنگ رو ازمون گرفت بازم ...
خیلی دوست دارم شما دوست عزیز نظرتون رو در مورد این مطلب برای من بزارید

نوشته شده توسط مرد آفتابی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 18:46 موضوع عشق | لینک ثابت
در مشرق عشق دشت خورشید تویی
در باغ نگاه یاس امید تـویـی
در بین هزار پونه آنكس كه مرا
چون روح نسیم زود فهمید تویی
نوشته شده توسط مرد آفتابی در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 17:11 موضوع عشق | لینک ثابت
شرابه عشق رادادی به دستم مرا دیوانه کردی مسته مستم برایم بت شدی من بت پرستم تو را بعد از خدا من می پرستم

میگن عشق مثل ساعت شنی میمونه
مغز رو خالی میکنه به جاش قلب رو پر میکنه
حالا اگه دل بشکنه چی ؟
اونوقت عشق رو باید چی کارش کرد ؟
عشق که دور انداختنی نیست
خیلی ها میگن فراموشش میکنیم
اما اونا هم دروغ میگ
نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 20:3 موضوع عشق | لینک ثابت
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود
کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود
کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود
نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 21:32 موضوع عشق | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین