


خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است...
خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد...
خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده...
خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده...
خدايا گم شده ام...

...خدايا نگاهي به بنده شکست خورده و ناتوانت بينداز
خدايا خارهاي جدايي را با دستان گرم و مهربانت
...از چشمان اين خسته دل جداي کن![]()
... خدايا باز هم دريچه اي از اميد را در اعماق تاريکي ها برايم بگشاي ![]()
... تا شايد بتوانم با ذره اي از گرماي وجودت درد ناعلاج قلبم را التيام بخشم ![]()
نوشته شده توسط مرد آفتابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 23:38 موضوع پند | لینک ثابت
روزي روزگاري ، جزيره اي بود كه تمامي انگيزه ها در آن زندگي مي كردند :
شادي ، غم ، دانايي و باقي انگيزه ها از جمله عشق ! روزي به آنها خبر رسيد كه جزيره در آب فرو خواهد رفت. بنابراين قايقهايشان را آماده كردند تا آنجا را ترك كنند. عشق تنها كسي بود كه بر جاي مانده بود !
عشق می خواست آن قدر بماند كه غرق شدن آغاز شود ! وقتي كه عشق تقريبا در حال غرق شدن بود، تصميم گرفت كه كمك بخواهد. ثروت با قايقي زيبا از برابر عشق مي گذشت .
عشق گفت : «ثروت ! مي تواني مرا با خودت ببري ؟!»
ثروت پاسخ داد : «نه !نمي توانم !يك دنيا طلا و نقره توی قايق است . جايي براي تو ندارم !!»
عشق تصميم گرفت كه از غرور كمك بخواهد ! « غرور ! خواهش مي كنم كمكم كن ! » «نمي توانم ! تو سرا پا خيس شده اي ! شايد قايقم را خراب كني !!» غم همان دور و برها بود كه عشق از او كمك خواست :« غم ! بگذار با تو بيايم !» «آه ! عشق ! من آنقدر اندوهگينم كه ترجيح مي دهيم تنها باشم !!»
شادي نيز از برابر عشق مي گذشت اما سرخوشتر از آن بود كه فرياد عشق را بشنود !… ناگهان ، صدايي برخاست :
« بيا عشق ! من تو را خواهم برد!». پيرزني بود. عشق شادمان شد ، آنقدر كه يادش رفت نام پيرزن را بپرسد. وقتي به خشكي رسيدند ، پيرزن به راه خود رفت .
عشق از دانايي ،كه او نيز كهنسال بود ، نام پيرزني را كه نجاتش داده بود پرسيد . دانايي گفت : « او زمان بود !»
- « زمان ؟! اما آخر زمان چرا بايد به من كمك كند ؟!»
- «چون تنها زمان مي تواند دريابد كه عشق چقدر بزرگ است !!»
نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 18:22 موضوع پند | لینک ثابت
چهار شمع به آرامی میسوختند.
محیط آن قدر ساكت بود
كه میشد نجوای آنها را شنید.
هر كدام از شمعها یك نشانه بودند
امید، ایمان، صلح و عشق!!!
اولین شمع گفت:
"من صلح هستم!
هیچ كس نمیتواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فكر میكنم كه به زودی خاموش خواهم شد"
هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود كه شعلهی آن به آرامی خاموش شد.
شمع دوم گفت:
" من ایمان هستم!
انگار كسی به من نیازی ندارد برای
همین من دیگر رغبتی ندارم كه بیشتر از این روشن بمانم"
حرف شمع ایمان كه تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش كرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید، با اندوه گفت:
" من عشق هستم،
توانایی آن را ندارم كه روشن بمانم،
چون مردم مرا به كناری انداختهاند
و اهمیتم را نمیفهمند،
آنها حتی فراموش كرده اند كه
به نزدیكترین كسان خود محبت كنند
و عشق بورزند، "
پس شمع عشق هم بیدرنگ خاموش شد.
ناگهان...
كودكی وارد اتاق شد و دید كه سه شمع، دیگر نمیسوزند.
گفت: " شما كه قرار بود تا آخر راه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمیسوزید؟"
این را گفت و گریه كرد.
چهارمین شمع گفت
"نگران نباش،
تا وقتی من روشن هستم، به كمك هم
میتوانیم شمعهای دیگر را روشن كنیم
من امید هستم"
كودك،
با چشمانی كه از خوشحالی میدرخشید،
شمع امید را برداشت
و بقیه شمعها را روشن كرد.

نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 18:49 موضوع پند | لینک ثابت
زنی هنگام بیرون آمدن از خانه , سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید
که جلوی در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛
اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیاید تو و چیزی بخورید.
آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه
آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم
غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است
مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.
اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم
زن پرسید: چرا؟ یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد،
گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد
و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد. شوهر خوشحال شد
گفت: چه خوب!! این یه موقعیت عالیست . ثروت را دعوت می کنیم
بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،
نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم
پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.
زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است ،
بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت،
دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند.
زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم،
شما چرا می آیید؟
این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید،
دو تای دیگر بیرون می ماندند،
اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود،
ما هم با او می رویم.
هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقیت هم هست
نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 18:45 موضوع پند | لینک ثابت

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم
خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني ؟
من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد؟
خدا خنديد:وقت من بي نهايت است ... در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد
کودکي شان. اينکه آنها از کودکيشان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي کنند که کودک .........باشند
اينکه آنها از سلامتي خود را از دست مي دهندتا پول بدست آورندو بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند...
اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش ميکنند و بنابر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده،اينکه آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم
من دوباره پرسيدم:به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت:بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد،همه کاري که آنها مي توانند بکنند اين است که اجازه دهند که
خودشان دوست داشته باشند.بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند.بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد که زخمهاي
عميقي که در قلب آنانکه دوستشان داريم ايجاد کنيم،اما سالها طول ميکشد تا آن زخمها را التيام بخشيم. بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين
ها را دارد ، کسي است که به کمترين ها نياز دارد،بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را
نشان دهند. بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کننندو آن را متفاوت ببينند.بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند
بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم:از شما بخاطره اين گفت وگو متشکرم. آيا چيز ديگري هست که دوست داريد که فرزندانتان بدانند ؟
خداوند لبخند زد و گفت:فقط اينکه بدانند من اينجا هستم

نوشته شده توسط مرد آفتابی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 13:36 موضوع پند | لینک ثابت
رفتن و رفتن و رفتن
دل به تنهايي سپردن
رفتن اما نرسيدن لب دريا تشنه مردن
رفتن و رفتن و رفتن حرفيه که ناتمومه
بغض يه گريه تلخه که يه عمره تو گلومه
واسه من سفر هميشه يه کبوتر سفيده
که رو سينه سفيدش قطره قطره خون چکيده
گفتني ها رو بايد گفت ميگم اين حرفو با فرياد
مث ابرهاي مهاجر نميشم همسفر باد
به سفر من ديگه تن در نميدم
گريه از درد سفر سر نمي دم
گم شدن مثل يه سايه ميون غبار کينه
لب بسته پاي خسته
قصه ي سفر همينه
نوشته شده توسط مرد آفتابی در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 17:51 موضوع پند | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین