تبليغاتX
 چشم مخصوص تماشاست " اگر بگذارند >

چشم مخصوص تماشاست " اگر بگذارند

مکانی برای رهایی از قید و بند های زندگی

بودن و نبودنت

روزی هزار بار بر صفحه دلم می نویسم میان بودن و نبودنت تنها یک حرف فاصله است !به همین سادگی و من روز و شب جریمه سنگین رفتنت را پرداختم و جز دلم که روزی هزار بار خراش افتاد کسی نفهمید که از "ب" بودنت تا "ن" نبودنت فاصله تا بی نهایت است


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 21:45 موضوع سختی راه | لینک ثابت


فنا

 
هر برگي كه دست روزگار از دفتر زندگانيم جدا مي كند،

آرزويي شيرين را با خود به همراه دارد كه با فنا شدنش،

جزئي از وجود مرا به تباهي مي كشاند؛؛؛

و من هر روز در انتظار برگي ديگرم؛؛؛

ولي افسوس كه آن روزهاي خوش هرگز فرا نخواهند رسيد...

و شايد روزي كه از آن مي گريزم فرا رسد و من در گورستان آرزوهايم،

در زير خروارها خاك كه جسم نحيفم را در آغوش گرفته به ابديت بپيوندم
 
 تقدیم به (sh /////)

 
 


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 19:5 موضوع سختی راه | لینک ثابت


زندگی

 وقتی از مادر متولد شدم......صدايی در گوشم طنين انداخت.

که بعد از اين با تو خواهم بود.

به او گفتم کيستی...؟ گفت:غم

فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد

ولی بعدها فهميدم! که من عروسکی هستم در دستان غم.
 تقدیم به (sh /////)


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 14:20 موضوع سختی راه | لینک ثابت


باورم کن

باورم كن باورم كن،باورم كن آنچه هستم

بس كه ناباوري ديدم تو خودم هر بار شكستم

باورم كن خيلي خسته ام از غمم تا باوريها

تو كمك كن تا نباشم آيه در به دري ها

ديگه باورم نميشه كه هنوزم زنده هستم

گر چه مي دونم كه پاكي شده باعث شكستم
 تقدیم به (sh /////)


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 10:30 موضوع سختی راه | لینک ثابت


اگر............

اگرمي دانستم پايان كارم تنهايست ازاول تنها مي شدم
 
اگرمي دانستم پايان كارم نااميديست اميدوار نمي شدم
 
اگرمي دانستم پس از آشنايي جدايست درخلوت تنهايي باقي مي ماندم
 
اگرمي دانستم دوستي براي هر كس معنايي دارد كلمه دوستي رابه راحتي برزبان نمي آوردم


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 19:50 موضوع سختی راه | لینک ثابت


عشق چیست؟

کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.به نوجوانی گفتند عشق

چیست؟ گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت:

پول و ثروت. به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر.

 به عاشقی گفتند عشق چیست؟

چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .

گفتم : مگر آن را ديده ای ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام.


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 22:54 موضوع سختی راه | لینک ثابت


عشق و اشک

آنروز که که آفریننده زیبایی عشق را آفرید
من را نیز آفرید
هر چیز با چیزی آمیخته شد
بهار و طراوت
محبت و راستی
اما
عشق و اشک
این دو را باهم آمیختند
شاید خواستند با اشک عشق را شسته و پاک سازند
نمیدانم
اما عشق میورزم

 


 

نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 21:30 موضوع سختی راه | لینک ثابت


JavaScript Codes This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting