روزی هزار بار بر صفحه دلم می نویسم میان بودن و نبودنت تنها یک حرف فاصله است !به همین سادگی و من روز و شب جریمه سنگین رفتنت را پرداختم و جز دلم که روزی هزار بار خراش افتاد کسی نفهمید که از "ب" بودنت تا "ن" نبودنت فاصله تا بی نهایت است
نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 21:45 موضوع سختی راه | لینک ثابت









نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 19:5 موضوع سختی راه | لینک ثابت


نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 14:20 موضوع سختی راه | لینک ثابت


نوشته شده توسط مرد آفتابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 10:30 موضوع سختی راه | لینک ثابت

نوشته شده توسط مرد آفتابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 19:50 موضوع سختی راه | لینک ثابت
کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.به نوجوانی گفتند عشق
چیست؟ گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت:
پول و ثروت. به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر.
به عاشقی گفتند عشق چیست؟
چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست
پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .
گفتم : مگر آن را ديده ای ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام.![]()

نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 22:54 موضوع سختی راه | لینک ثابت
نوشته شده توسط مرد آفتابی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 21:30 موضوع سختی راه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین