خدا جون...تو غم اين دل تنگ رو خوب مي دوني / راز اين گريه هاي شبونه رو خوب مي دوني / ميدوني چي مي گذره تو دلامون / چقده غصه ست پشت اين نگاه هاي ساکتمون / هنوز شبا / وقتي نگاهت مي کنم / آرامش رو تو وجودم احساس مي کنم / با بارون هاي اين دو تا ابر سياه / گرد غصه رو از تو دلم پاک مي کنم / ديگه شبا ستارهات / تا منو از دور مي بينن / واسه سلام شبونه چشمک رو هديه مي کنن ....
آره خداجون...اين دل من گرفته / دوباره باز روي دلم گرد غم نشسته / واسه اون بي معرفت بي محبت / واسه اون که تنهاي تنهام گذاشت و رفت / اين دل من گرفته
بعضي وقتا مي شينم فکر مي کنم / به گذشته ها آينده ها / به اون چيز هايي که يه روزي ما رو تنها ميذارن / ميرن و ما رو با خاطره هاشون جا ميذارن / آخه چرا بايد تو زندگي چيزي بياد که رفتنيه.....
خداجون مي گن وقتي واسه ي يکي از بنده هات يه مشکلي پيش مياد تو يه عالمه فرشته رو مي فرستي که کمکش بکنن / مشکلش رو با کمکشون حل بکنن / منم يکي از بندهات...تنها اميدم خودتي / تنها پناهم خودتي / تو اين ماه مبارکت / به بزرگي و عظمتت / درد منو دوا بکن / اين دل پريشونو آروم و کاملش بکن
نوشته شده توسط ilnaz در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی كوچك و رنجور كنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی . كاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست .مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می داند؟ پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .شنید كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید جز آنكه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپیچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتدای جاده رسید . جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود . درختی هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید .مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری ، اما آن روز كه می رفتی در كوله ات همه چیز داشتی ، غرور كمترینش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای . درخت گفت : زیرا تو درجاده رفتی و من در خودم . پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین